خرید بک لینک
اما «بهار »من ،

این بسته بال کوچک ، این بی بهار وباغ ،

با بال های خسته در ایوان تنگ خویش،

_در شهر زشت ما،

اینجا که فکر کوته ودیواره بلند ،

افکنده سایه بر سر وسرنوشت ما-

تنها چه می کند؟

می بینمش که:غمگین ، درژرف این حصار،

درحسرت شنیدن یک نغمه ی نشاط

در آرزوی دیدن یک شاخسار سبز،

یک چشمه یک درخت

یک باغ پرشکوفه، یک آسمان صاف،

حیران نشسته است!

در ابرهای دور

برآرزوی کوچک خود چشم بسته است.

اورا نگاه می کنم و رنج می کشم!

برچسب: اما,بهار, نویسنده: آیلین امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:24

خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم. چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود. امتحانی که در آن، نادانسته های یک کودک بی دفاع، مورد قضاوت دانسته های معلم قرار می گرفت. امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم. اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود. دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است. آن روز

برچسب: نویسنده: آیلین امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:24

ای بهار آرزوی نسل فردا، دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم
چشم و گوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینهات را چشم دنیا، دخترم
دست در دست حیا بگذار و کوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم
کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا میتوانی از دریغا، دخترم
با مدارا میشوی آسوده دل، پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم

برچسب: پند,پدر, نویسنده: آیلین امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:24

روزی استاد روانشناسی وارد کلاس شد و به دانشجویانش گفت:"امروز می خواهیم بازی کنیم!سپس از انان خواست که فردی به صورت داوطلبانه به سمت تخته برود.خانمی داوطلب این کار شد.استاد از او خواست اسامی سی نفر از مهمترین افراد زندگیش را روی تخته بنویسد.ان خانم اسامی اعضای خانواده,بستگان,دوستان,هم کلاسی ها و همسایگانش را نوشت.سپس استاد از او خواست نام سه نفر را پاک کند که کمتر از بقیه مهم بودند.زن,اسامی هم کلاسی هایش را پاک کرد.سپس استاد دوباره از او خواست نام پنج نفر دیگر را پاک کند.زن اسامی همسایگانش را پاک کرد.این ادامه داشت تا اینکه فقط اسم چهار نفر بر روی تخته باقی ماند;نام مادر/پدر/همسر/و تنها پسرش...

برچسب: همسرم, نویسنده: آیلین امیری تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:24

صفحه بندی